مانیمانی، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 25 روز سن داره

مانی عشق مامان و بابا

بدون عنوان

اولین روز بعد از بیمارستان تا دو هفته رفتیم خونه مامان نرگس تا بهمون کمک کنند . مانی گلم تو اینقدر کوچولو و ناز بودی که بابا امیر بعد از سه روز که پیشت بود میخواست بره سرکار کلی دلش برات تنگ شده بود و گفت نمیخوام برم سرکار . از همان روز اول که آمدیم خونه بهت پستونک دادم چون میخواستم بعد از ٦ ماه برم سرکار برای همین مجبور بودم بهت پستونک بدم تو هم اینقدر بهش علاقه نشون دادی که نگو . . .  وقتی میخوردی تمام صورتت میشد پستونک .... اولین باری که رفتی پیش دکتر(مطب دکتر مرندی)٢ روزش بود اینجا مانی رو بردیم برای تست شنوائی بیمارستان آبان اولین شب میهمانی مانی منزل مادرجون و پدرج...
29 شهريور 1390

بدون عنوان

اولین باری که مانی شروع به خوردن غذای کمکی کرد زیاد خوشش نیامد نمیتونست درست بخوردش ولی بعد از دوهفته دیگه خوشش آمده بود اولین غذائی که خورد فرنی بود ولی از حریره بادام بیشتر خوشش آمد . مانی درضمن آب بازی هم خیلی دوست داره وقتی میریم حموم صداش در نمیاد فقط دوست نداره رو سرش آب بریزم ولی اینقدر تو آب دست و پا میزنه و میخواد آب را بگیره تو دستش ولی نمیتونه .   مانی بازی کردن را هم خیلی دوست داره خصوصا" اگر کسی پیشش بشینه درضمن به بازی نگاه کردن هم خیلی دوست داره وقتی من و بابا امیر توپ بازی میکنیم همینطور مات نگاه میکنه و تازه تشویق هم مکینه .... خودشم وقتی توپ را پرت میکنه برا...
29 شهريور 1390

بدون عنوان

مانی عزیزم دیشب خیلی اذیت شدی پسمل گلم آخه سرما خوردی و این مسئله ناراحتت کرده دیشب تا صبح غر غر کردی ولی اشکال نداره گلم مامانی عاشقته. صبح هر کاری کردم نخوابیدی و بیدار بودی دم داروخانه که ایستادم تا برات شیر بخرم همچین نشسته بودی اینقدر با نمک بودی تا خونه مامان نرگس نخوابیدی همینطور تو آینه ماشین که نگاه میکردمت بیدار بودی صبح ها از هر وقت دیگه ای با نمک تر هستی . ولی تا رسیدیدم بیدار شدی با مامان نرگس رفتی و منم آمدم سرکار نمیدونی چقدر دلم برات ت نگ میشه پسر گلم ولی وقتی بزرگ شی میفهمی که چرا مامانی میامد سرکار ....   ...
29 شهريور 1390

بدون عنوان

        روز دوشنبه مورخ 08/09/89 وقتی فقط یه روز مونده بود تا خدا یه فرشته آسمونی رو بفرسته زمین تا ما ازش با کمک خدا مراقبت کنیم . خدا جون ازت ممنونم بابت فرشته ی دوست داشتنی که بهمون دادی .   شب سه شنبه تا ساعت 2 بیدار بودم و دلشوره داشتم چون مانی قرار بود در آلوده ترین هفته سال به دنیا بیاد و من از این بابت نگران بودم . فردا صبح یعنی 09/09/89 منو بابا امیر رفتیم دنبال مامان نرگس تا با هم بریم بیمارستان تا خدا پسمل گلم را بزاره تو بغلم .خدارو شکر همه چیز خیلی خوب پیش رفت . ساعت 7:45 تو اتاق عمل بودم ودر واقع اولین کسی بودم که قرار بود فارغ بشه خلاسه بعد از بی حسی موضعی ...
29 شهريور 1390

وقتی هنوز به دنیا نیامده بودی . . .

  مانی پسر عزیزم نمیدونی چقدر مشتاقم که تو رو هر چه زودتر تو بغلم بگیرم  هرچی به آخر نزدیکتر میشم دیرتر میگذره من دیگه شمارش معکوس را شروع کردم از خدا هم فقط سلامتی برای پسمل گلم میخوام . واییییییییییییییییی مانی تازگی حرکاتت بیشتر شده وقتی تکون میخوری دلم از این ور به اون ور میره خیلی بامزه شده تکون خوردن هات . ...
29 شهريور 1390

بدون عنوان

مانی جان پسملی گلم دیروز بردمت دکتر تا ببینم چرا سرفه میکنی دکتر گفت حساسیت هست و باید خیلی مراقبت باشم یه آمپول هم بهت زد و من خیلی غصه خوردم آخه تو خیلی مظلومی مامانی از دیروز تا حالا بخاطر داروهائی که میخوری بیحال شدی و همش خوابت میاد ایشا... زود زود خوب شی مامانی دیشب داشتی شام میخوردی و همه جارو به هم ریخته بودی مامانی ... ...
28 شهريور 1390

بدون عنوان

سلاااااااااااااااااااااام به پسملی گل خودم ........... امروز ٢٦ شهریور است و مانی عزیزم درست نه ماه و هفده روزش است . من چون وقت نمیکنم مطالب قبلی را درست کنم از امروز شروع میکنم به نوشتن تا مجبور بشم مطالب قبلی رو هم بنویسم .   مانی جان از روز ٥شنبه سرما خورده و همش سرفه میکنه و آبریزش بینی داره الاآن خونه مامان نرگسش هست و باهاش صحبت کردم داشت فرنی میخورد . تازگی خیلی بازمزه شده دست میزنه با انگشت اشاره اینور و اونور را نشون میده بای بای مکینه و خلاصه خیلی نمکی شده . یه سری از حرفهایی راکه مانی میزنه : آماما = مامان بَ بَ بَ = بابا آبَ = آب ای نی = می می - پستونک اَینی = امیر - ن...
28 شهريور 1390

فقط سی روز دیگه

مانی عزیزم پسر نازنینم فقط سی روز دیگه مانده که تو بیای تو بغل مامانی و بابائی .   دیشب موقع خواب اینقدر وول زدی که مامانی خوابش برد ولی بابا داشته با تو بازی میکرده و تو نصفه شبی یاد بازی کردن افتاده بودی ....  ولی از صبح تا حالا آروم خوابیدی . راستی مانی امروز خاله نیلوفر خونه ما بود با ماهانا ... از دست این ماهانا هر وقت بهش میگم مانی کجاست میاد بلوز منو میزنه بالا تورو نشون میده  تو هم وقتی که ماهانا پیش منه انگار کاملا" متوجه میشی و شروع میکنی دست و پا زدن ایشا... وقتی به دنیا آمدی کلی با هم دیگه بازی میکنید . ...
26 شهريور 1390
1